میدون آرژانتین منتظر تاکسی بودم برم میدون ولیعصر. سوار تاکسی شدم. خسته بودم و بی حوصله. راننده شروع کرد به حرف زدن. بدجوری کلید بود. شروع کرد ازکادیلاک تعریف کردن. گاهی هم به من نگاه میکرد و میخواست تاییدش کنم. منم حال حرف زدن نداشتم. دستبردار نبود. عشق کادیلاک بود. میگفت از بچگی دلم میخواست سوار کادیلاک بشم. توتمش کادیلاک بود. زیر پل کریمخان، یه پژو پرشیا پیچید جلوش، سرش رو از شیشه اُورد بیرون داد زد: هی مگه سوار کادیلاک شدی اینطوری میپیچی. نفهمیدم چه ربطی داشت. سرم درد میکرد. رسیدم میدون ولیعصر تا کرایه رو بهش دادم صداش رفت بالا. از اول مسیر فک زده بود، الان دیگه به اوجش رسیده بود. خیلی خونسرد نگاش کردم، گفتم: مگه با کادیلاک اُوردی منو که پول زیادی میخواهی. یهو صداش خوابید، همینطور نگام میکرد. منم از ماشین پیاده شدم. داشتم میرفتم صداشو میشنیدم که داد میزد: چه ربطی داره، حیف کادیلاک.