تبليغاتX
شک - کادیلاک

میدون آرژانتین منتظر تاکسی بودم برم میدون ولیعصر. سوار تاکسی شدم. خسته بودم و بی حوصله. راننده شروع کرد به حرف زدن. بدجوری کلید بود. شروع کرد ازکادیلاک تعریف کردن. گاهی هم به من نگاه می­کرد و می­خواست تاییدش کنم. منم حال حرف زدن نداشتم. دست­بردار نبود. عشق کادیلاک بود. می­گفت از بچگی دلم می­خواست سوار کادیلاک بشم. توتمش کادیلاک بود. زیر پل کریمخان، یه پژو پرشیا پیچید جلوش، سرش رو از شیشه اُورد بیرون داد زد: هی مگه سوار کادیلاک شدی اینطوری میپیچی. نفهمیدم چه ربطی داشت. سرم درد می­کرد. رسیدم میدون ولیعصر تا کرایه رو بهش دادم صداش رفت بالا. از اول مسیر فک زده بود، الان دیگه به اوجش رسیده بود. خیلی خونسرد نگاش کردم، گفتم: مگه با کادیلاک اُوردی منو که پول زیادی می­خواهی. یهو صداش خوابید، همینطور نگام می­کرد. منم از ماشین پیاده شدم. داشتم می­رفتم صداشو میشنیدم که داد می­زد: چه ربطی داره، حیف کادیلاک.

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 20:44 توسط سام |